چرا "خاص بودن" اینقدر کشش داره؟ (2)

خرید بک لینک
تا حالا شده این فکر شما رو رها نکنه که چرا فلان اتفاق باید برای من بیفته؟ چرا من؟ من که چیز زیادی نمیخوام. اینجور مواقع احساس شما نسبت به دنیا و زندگی چیه؟ احتمالا آزردگی. عکس العمل شما چیه؟ احتمالا گله و شکایت.
تا حالا شده این سوال شما رو رها نکنه که چرا به جایی که باید میرسیدم یا میتونستم برسم نرسیدم؟ اینجور مواقع احساس شما نسبت به خودتون چیه؟ احتمالا شرم. عکس العمل شما چیه؟ احتمالا سرزنش خودتون.
یه اشتراکی بین این سوالها هست: همونطور که دستاوردهای هر کس هم به تلاش خودش بستگی داره هم به عوامل بیرونی، اتفاقاتی هم که برای هر کس می افته میتونه اثر کار خودش باشه یا بهش تحمیل شده باشه.
درسته؟ با این حرف موافقید؟
خب یه کم بیشتر فکر کنید: به شانس اعتقاد دارید؟ فکر میکنید هر کسی اگه به اندازه کافی تلاش کنه به چیزی که میخواد میرسه؟
باز هم بیشتر فکر کنید: آیا به نظر شما زندگی عادلانه است؟
جواب شما چیه: من و دوستم برای یه امتحان ده ساعت وقت داریم. هر دو ده ساعت میخونیم. اون میشه بیست من میشم ده. اون چی بیشتر داره؟ از کجا آورده؟ شما به من بگید این عدالت در جهان کجاست؟ اگه این شانس نیست پس چیه؟
این چه معنایی داره؟ مریم میرزاخانی رو یادتون هست؟ دختر ریاضی ایران؟ تو بالاترین موقعیت علمی بود یهو سرطان کشنده گرفت. یک ویدیو از حرفهای همسرش هست تو مراسم یادبودش که به انگلیسیه ترجمه ش رو آوردم:

لینک: https://www.youtube.com/watch?v=XchaVT_PZ_c

"اون موقع که تشخیص سرطان رو درباره ش دادن از بدشانسی وحشتناکش شکایت نمی کرد. میگفت "زندگی عادلانه نیست. من توی یه خونواده خوب به دنیا اومدم، تیزهوش به دنیا اومدم، دور و برم پر از آدمای درست و حسابی بود، اوم موقع شکایتی نکردم که این وضع عادلانه نیست، پس الان هم نباید شکایتی داشته باشم.."

به نظرم این حرفها فقط یک معنا داره. گفتن "چرا من؟!" تکبره. میرزاخانی شاید خیلی بیش از یه آدم عادی میتونست به خودش حق بده که بگه "چرا من؟! ولی نگفت. چون میدونست دنیا عادلانه نیست.
اگه این منطقو قبول کنی حتی سرزنش کردن زیاد خود آدم هم از تکبره.
مثال: فرض کنید روبروی شما یه آدمی که الگوی شماست و خیلی دلتون میخواد مثل اون باشید نشسته. بهش چیزهایی رو بگید که داشتید به خودتون میگفتید: اگه من به اون چیزی که میخواستم نرسیدم و مثل تو نشدم تقصیر خودمه.
حالا تصور کنید یه آدم دیگه تو این اتاق هست: یکی که شما می شناسیدش ولی شاید زیاد ازش خوشتون نیاد چون به موقعیت شما حسادت می کنه. اون چیزی رو میخواد که شما همین الان دارید.
اون آدم هم حرفایی که زدید رو به خودش میگیره حتی بدترش رو. قبول دارید؟ انگار بهش گفته باشید: فکر نکنی من خوش شانس بودم. اگه تو به خواسته ات نرسیدی از بی لیاقتی یا بی عرضگی خودته! یه کم خودتون رو جای اون بزارید. همین رو می شنوید.
این تکبر آشکاره.
چرا اون چیزی که اول احساس حقارت و شرم به نظر می اومد تهش تکبر و غرور شد؟ یا برعکس؟ چی باعث این تناقض شد؟
«زندگی عادلانه نیست.» یا هست؟ واقعا هست؟ یه نگاه به جای خالی میرزاخانی بندازید: حالا هنوز هم هست؟
انگار هر وقت که لب به شکایت باز میکنم، حتی از خودم به خودم، که به اونجا که باید نرسیدم و اون چه باید می کردم نکردم در واقع رو کردم به اون آدم پشت سری و دارم بهش اون حرفها رو میگم.
این ناسپاسی و تکبره.
مریم میرزاخانی همینو میگه: در هر موقعیتی که باشم اون قدر برخوردار هستم و بودم که با شکایت کردن فقط ناسپاسی و تکبر نشون دادم. تنها احساسی که میتونم داشته باشم و دچار تناقض نشم قدردانی و دلسوزیه. قدردانی نسبت به اونچه دریافت کردم و دلسوزی برای دیگران و برای خودم. آخرش اینو میگه: "واسه من گریه نکن. دنیا پر از درده. اگه خواستی گریه کنی برای همسایه ات گریه کن"
ادامه دارد ...

چطور یک مشاور مناسب انتخاب کنم؟...

ما را در سایت چطور یک مشاور مناسب انتخاب کنم؟ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 89 تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 1:24

صفحه بندی